..پلاس کهنه اندیشه را دور باید انداخت.
زمان بر مغز و پوست کهنگی می تازد امروز...
چه کم داریم من و تو از درخت و سنگ بی مغز زمین ای دوست ...
بنگر ...
بنگر ! زمین هم پوست می اندازد یک روز...
تنها با گلها گویم غمها را
چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم
به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم
نه کسی آید نه کسی خواند
ز نگاهم هرگز راز من
بشنو امشب غم پنهانم
که سخنها گوید ساز من
تو ندانی تنها همه شب باگلها
سخن دل را میگویم من
چو نسیمی آرام که وزد بر بستان
همه گلها را میبویم من
تنها با گلها گویم غمها را
چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم
به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم
چون ابری سرگردان
میگرید چشم من در تنهایی
ای روز شادیها کی باز آیی
امشب حال مرا تو نمیدانی
از چشمم غم دل تو نمیخوانی
تنها با گلها گویم غمها را
چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم
به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا از چه بودست مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم بالاست من آن می گویم رخت بر بسته برآنم که بدانجا فکنم
خداوندااگرداشتن
ذليل داشتنم ميكند, ندارم كن
خداوندا اگر كاشتن
اسير چيدنم ميكند، بيكارم كن
اگر انديشه ي خيانت به ياران
بر سرم افتاد بر سر دارم كن
اگر به لحظه ي غفلتي در افتادم
پيش از سقوط هشيارم كن
اگر رنج بيماران
لحظه اي از دلم بيرون رفت
سخت و بي ترحم بيمارم كن
خداوندا خوارم كن
اما مردم آزارم نكن
کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد
وبا یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند؟
یا تیع تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند کند!
یا برهنه در برف دیماه فرو غلتدو به آفتاب تموز بیاندیشد...!
نه هیچکس!...هیچکس چنین خطری را
به چنان خاطره ای تاب نیاورد.از آنکه خیال خوبی ها
درمان بدیها نیست بلکه صد چندان
به زشتی آن می افزاید.
دلتنگیهای آدمی را
باد ترانه می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره
نادیده می گیرد
و هر دانه اشکی به برفی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان نا گقته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
